«قرار مشتاقان»
بیا بیا گل نرگس، که فصل بیداری است و منتظر دل دنیا به روی دلداری است
نفس نفس تپش قلب ها شماره زنان به عشق روی تو، یک «دم»، دگر به دل جاری است
بیا بیا گل نرگس، قرار مشتاقان که سینه تنگ ظهور است و آسمان نیلی است
نه ظلم ظالم و نه کید های ابلیسان کدامشان به بر خالصان حق کاری است
بیا بیا گل نرگس، امید حق جویان قسم به آیه قرآن که قصدمان یاری است
دوصد ترانه به دلها ز پوچی و خواری است ز غفلت از تو و از زرق و برق تو خالی است
بیا بیا گل نرگس، ز غفلتم بگذر ز ناز غیبت تو در دلم غزل خوانی است
تمام عمر به عشقت، ولی به سستی رفت جزای عشق بدون عمل، گرفتاری است
بیا بیا گل نرگس، فدای تو مولا شود تمامی خونی که در رگم جاری است
اگرچه زنده به جسمیم و نفس غرق هواست ولیک فطرتمان بر ولایتت باقی است
بیا بیا گل نرگس، قرار منتظران به مرده دل، ز تو یک «دم»، نه، نام تو کافی است
امید قلب سیاهم، شِفای دل، مولا بیا که بی تو جهان یک سرای پوشالی است
بیا بیا گل نرگس، بیا «امام عزیز» که مَسّ و الضُّر به وفور است و کَیل مان خالی است
قسم به سوره کوثر که یادمان نرود که دین بدون ولایت نتیجه اش سیلی است
«بنت العَبرَة» 26/2/91
"هو الله سبحانه"

اللهم خصّنی منک بخاصةذکرک؛
أللهم إنی أسئلک أن تملأ قلبی حباً لک...
سحر،امروز چه عطری دارد،
آسمان، ابر، زمین، رود، هوا...¹
نسترن، لاله، شقایق، دریا...
من و ما، کودک وپیر و برنا...
همه پیشانی زاری بر خاک،
همه ضارع، همه خائف،²
همه سرگرم مناجات و دعا
و فضا پر شده از عطر دل انگیز فرج،
غنچه بندگی حق همه جا گل داده،
و تپشهای دل قلب زمین همه را بر سر ذوق آورده،
همه عاشق شده اند؛
وصدای قدم جان جهان، مرحم شوق و رجاء بر همه منتظران آورده،
سرّ حیّ گشتن اموات به ظاهر زنده،³
دم گرفتن، ز گل بازدم سرّ خداست،
ومن امّا اگر آنجا بودم،
بر همان یک دم خود می ماندم...
♥بنفسی أنت یا یامولای یا صاحب الزمان♥
¹(ولله یسجد ما فی السموت و ما فی الأرض من دابّةٍ ...سوره مبارکه نحل آیه49)
²(و اذکر ربّک فی نفسک تضرّعا و خیفةَ...سوره مبارکهاعراف آیه205)
³(بذکرالله تَحیَی القُلوب و بنِسیانِهِ مَوتُها:با یاد خدا دلها زنده می شود و مرگ دلها در فراموشی خداست.پیامبر اکرم(ص))

... روزی گذشت مثل همان روزهای پیش و پس، و ما باز از گدا گدایی عشق کردیم!!
آرزویمان اوج بود و اوجمان وهم و خیال!! تهی...
چنان عمیق در آغوش گرمای کاذب دامش، غافل خفتهایم،
که نه بانگ «فَاذکُرُونِی أَذکُرکُم» را میشنویم،
نه طنین «فَإِنِّی قَرِیب»
بارها به ظهور کاستیها و معایبش، آن ستارالعیوب خواست بیدارمان کند،
ولی با همه نفرت و انزجار در کابوس شرم این بیحیایی ماندیم و نفهمیدیم!!
بارها عاشقانه، حواله دل مردهمان کرد، که بنده من، دلت را لایق عشق نامحدود آفریدهام،
ترا زنجیر در هوای محدود چراست؟!!
ولی باز لایق عشق تو نشدیم!!
ما را جلوههایی عطا فرمودی، از خودت، برای نیل به خودت،
ولی باز پستتر از قبل،غرق در کابوس کجفهمی و خفتگیمان ماندیم و نفهمیدیم،
که را؟ چرا؟ و چگونه باید دوست داشته باشیم؟
وای عمری گذشت و عاشقیام قضا شد...
از خم ابروی توأم هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
«یاحق»







/%DA%AF%D9%84.jpg)