»» عاشقانه عرفه
"هو الله سبحانه"

اللهم خصّنی منک بخاصةذکرک؛
أللهم إنی أسئلک أن تملأ قلبی حباً لک...
سحر،امروز چه عطری دارد،
آسمان، ابر، زمین، رود، هوا...¹
نسترن، لاله، شقایق، دریا...
من و ما، کودک وپیر و برنا...
همه پیشانی زاری بر خاک،
همه ضارع، همه خائف،²
همه سرگرم مناجات و دعا
و فضا پر شده از عطر دل انگیز فرج،
غنچه بندگی حق همه جا گل داده،
و تپشهای دل قلب زمین همه را بر سر ذوق آورده،
همه عاشق شده اند؛
وصدای قدم جان جهان، مرحم شوق و رجاء بر همه منتظران آورده،
سرّ حیّ گشتن اموات به ظاهر زنده،³
دم گرفتن، ز گل بازدم سرّ خداست،
ومن امّا اگر آنجا بودم،
بر همان یک دم خود می ماندم...
♥بنفسی أنت یا یامولای یا صاحب الزمان♥
¹(ولله یسجد ما فی السموت و ما فی الأرض من دابّةٍ ...سوره مبارکه نحل آیه49)
²(و اذکر ربّک فی نفسک تضرّعا و خیفةَ...سوره مبارکهاعراف آیه205)
³(بذکرالله تَحیَی القُلوب و بنِسیانِهِ مَوتُها:با یاد خدا دلها زنده می شود و مرگ دلها در فراموشی خداست.پیامبر اکرم(ص))
قدم نما و مهربانی کن ()
نویسنده متن فوق: » ف .حسینی ( یکشنبه 23/8/89 :: ساعت 9:19 عصر )
»» حفظ جان واجب است، ولی حفظ جان جان واجبتر...

... روزی گذشت مثل همان روزهای پیش و پس، و ما باز از گدا گدایی عشق کردیم!!
آرزویمان اوج بود و اوجمان وهم و خیال!! تهی...
چنان عمیق در آغوش گرمای کاذب دامش، غافل خفتهایم،
که نه بانگ «فَاذکُرُونِی أَذکُرکُم» را میشنویم،
نه طنین «فَإِنِّی قَرِیب»
بارها به ظهور کاستیها و معایبش، آن ستارالعیوب خواست بیدارمان کند،
ولی با همه نفرت و انزجار در کابوس شرم این بیحیایی ماندیم و نفهمیدیم!!
بارها عاشقانه، حواله دل مردهمان کرد، که بنده من، دلت را لایق عشق نامحدود آفریدهام،
ترا زنجیر در هوای محدود چراست؟!!
ولی باز لایق عشق تو نشدیم!!
ما را جلوههایی عطا فرمودی، از خودت، برای نیل به خودت،
ولی باز پستتر از قبل،غرق در کابوس کجفهمی و خفتگیمان ماندیم و نفهمیدیم،
که را؟ چرا؟ و چگونه باید دوست داشته باشیم؟
وای عمری گذشت و عاشقیام قضا شد...
از خم ابروی توأم هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
«یاحق»
قدم نما و مهربانی کن ()
نویسنده متن فوق: » ف .حسینی ( یکشنبه 13/4/89 :: ساعت 12:26 عصر )
»» عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست.
"هو التواب"
ازکوچه های خاطره هایش عبور کرد پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد
می کرد حس بزرگی بار گناه خویش میخواست تا رها شود از دست چاه خویش
در برزخ میان بهشت و جهنمش می کرد شوق عفو الهی مصممش
سنگین ولی به وسعت این ابتلای داشت گویا هزار کفش تعلق به پای داشت
اما به شوق یافتن نور نشأتین یعنی خدای طور تجلای عالمین
پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد یعنی که پا برهنه شد و عزم طور کرد
میکرد مشق دیگری از قاف و شین و عین در محضر نگاه رحیمانه حسین
شوق وصال در دل و بال و پرش شکفت اقرار را بهانه پرواز کرد و گفت
سنگی که قلب آیینه ها را شکسته ام آقا منم کسی که به تو راه بسته ام
حالا ولی به سوی شما باز گشته ام یعنی که من به سمت خدا بازگشته ام
تا سرنوشت دائمی ام را عوض کنم بگذار با تو زندگی ام را عوض کنم
هم ارتفاع رحمت تو نیست آه من آبی نمانده است به روی سیاه من
آیینه خدای منی در برابرم خون مرده بود در دل رگ های باورم
اما نگاه لطف شما راه را گشود لطف جناب مادرتان زنده ام نمود
ای آخرین پناه همه نا امیدها دارم به اشک بی اثر خود امیدها
ای شاهراه قرب الهی ولای تو "شرمندگی"ست سهم من از کربلای تو
باید کشید سختی راه کمال را خوف و رجا نور جمال و جلال را
جایی که راه کشتی امید ما گم است وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است
باید نبود در غم بود و نبود خویش باید به دست او بسپاری وجود خویش
او مظهر تمامی اسماء کبریاست فطری ترین صدای تپش های قلب ماست
فرمود شاه عشق به حر سپاه خویش ای بی خبر ز ارزش والای آه خویش
ای بی خبر ز ماهیت باده "الست"! پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!
تدبیر امر عالم ایجاد کار ماست خلقت تمام قد همه در اختیار ماست
فیض وجود منحصر ذات کبریاست اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست
در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست ای بی خبر سپاه شما هم سپاه ماست
وقتی مقام صبر و رضا راه ما گرفت در اولین مکالمه چشمم ترا گرفت
اینجا حضور آینه بندان جلوه هاست کرب و بلا مکانت تأویل واژه هاست
"حر"بوده ای به اصل خودت بازگشته ای "تو"، "ما"شدی به وصل خودت بازگشته ای
وقتی جواب آیینه ها غیر سنگ نیست عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست
حالا که عاشقانه خودت را شکسته ای حالا که راه توبه خود را نبسته ای
از ما رواست حاجت تا او رسیدنت همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت
وقتی کسی ز بند خود آزاد می شود بال و پر شکسته اش آباد می شود
پاک از هر آنچه جاذبه خاکی ات کنم پر باز کن که طایر افلاکی ات کنم
پر باز کن که کنگره عرش جای تست "آزادگی" مکانت کرب و بلای تست
" مثنوی احسان محمود پور در مورد حر ریاحی"
...ادامه دارد
مراقب خودتان و روحتان باشید.
قدم نما و مهربانی کن ()
نویسنده متن فوق: » ف .حسینی ( دوشنبه 30/9/88 :: ساعت 10:9 عصر )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ
عاشقانه عرفهحفظ جان واجب است، ولی حفظ جان جان واجبتر...عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست.همه جا همین جاست!و من الله توفیق...اَلَّذِی حُبُّهُ جُنَّه...مرد آن بود که...شهیده حجابلولاک لما خلقت الافلاکاعتقاد سرنوشت سازبا تو می گویم رفیق(EROR صداقت)دفاع از یعقوب نبی(ع)...در دفاع از یعقوب نبی(ع)...2در دفاع از یعقوب نبی(ع)...1[عناوین آرشیوشده]