سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تنــــــــــ ها.... به شوق منجی
بنت العبرة به گریستن برای تو زنده است... 
پیوندهای روزانه
[ شنبه 92/4/29 ] [ 1:20 صبح ] [ «بنت العَبرَة» ]

چند روزی است انگار باز بیش از همیشه یادت کرده ام که اینهمه دارم می سوزم از گرمای یاد تو

دستت را حتی اگر نزدیک پیشانی ام هم بیاوری شدت گرمایش را حس می کنی...

گونه هایم سرخ شده؛ سرخ از تبِ داغت...

مکرر در مکرر با خیرگی و تمنای نگاهم ترا هشدار داده بودم که دارد نفسم بند می آید بیـــــــ ـتو

باور نکردی ام...

تلخ تلخ است آب ناخوشی که از گلویم پایین می رود...

تنها حرف بلند این روزهایم که گاهی از سر کمیِ نفس می گویم....آه است...

تنها حرف بلندی که این روزها گاه گاهی به گرما و لرزش تارهای صوتی ام حاصل می شود...آه است

باقی را حبس کرده ام پشت همین تارها تا اگر رسید آن فرخنده روز و تو از در درآمدی،

همه را ردیف کنم برایت... تا مقابل گوشهایت سان بروند....

سکوت اینهمه سال ها را بشکنند... اینهمه مردگی را....

دستانم یخ کرده باز، مثل مردگان....

دستانم که یخ می کند، می فهمم که طاقتم طاق شده است باز...

صدای هق هقم تا آسمانهای بالای بالا اوج گرفته

اشکهایم تا زانوهایم که در حوض خالی حیات فرو برده بودم موج می زد...

پرنده ها هم همه کنارم نشسته بودند خیره...قدم قدم و ریز ریز جلو می آمدند،

نفسهایشان در سینه های پربغضشان حبس بود

دلم می خواست اینقدر فریاد بزنم تا تمام حجابهای بینمان بشکند...تا همه ی حجابها را بشکنم

داشتم می سوختم در تب ِداغت.... در تبِ نبودنت...در آتشِ...

در آتشی که به خاطر نبودنت احاطه ام کرده بود

در جهنم نداشتنت....

نه اینکه فکر کنی بی جان و بی رمق گوشه ای افتاده بودم.....نه... این را میدانم خوش نداری

پر شور تر از همیشه می دویدم، کار می کردم، سفر می رفتم،می خندیدم، گپ می زدم...

همه را اما با همان گرمای سوزان تبَ ت

مست و مغرور می شدم از نگاهت...از خیال نگاهت....که توانسته بودم جلبش کنم....شاید...

گونه هایم سرخ شده بود..سرخ هم از تب داغت... هم از حیای حضورت ...

ولی بیشتر از حیای حضورت می سوختم...سرخ سرخ....

آخر من و اینهمه نقصان و حضور تو...

باید می مردم به جای سوختن.... من فدای سرت...


«خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست»


بنت العبرة                                            «بعون الله الملک الأعلی»



[ چهارشنبه 92/4/5 ] [ 11:17 صبح ] [ «بنت العَبرَة» ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حالم خراب و خسته و طوفانی است باز دل می رود ز دست ولی مــــهر کرده راز اینجا عجــیب بوی تــــو را می دهد زمان خون می خورم مدام و اجابت نشد نیـــاز
امکانات وب