سفارش تبلیغ
صبا ویژن

تنــــــــــ ها.... به شوق منجی
بنت العبرة به گریستن برای تو زنده است... 
پیوندهای روزانه

 

نگاهم محو تماشای تو بود.. انگار نه انگار که در این دنیای پر هیاهو چه می گذرد ...
انگار هیچ خبری نیست و نبود جز برق نگاه تو که مدام دل مرا می برد..
جز شهد شیرینی که از شیرینی نگاهت مدام می چشیدم..
جز خنکی نفسی که من از بازدم ملکوتی تو ریه هایم را پر میکردم
و به بازدم آن هم بخیل بودم که برای خودم بماند و حبسشان می کردم تا می توانستم و باز
به طمع یک خنکی دیگر از بازدم تو دم می گرفتم..
نگاهم را به نگاهت می دوختم و تو هر چه را قرار بود درونم بنشانی.. می نشاندی.. و من
ساعتها خیره می ماندم بدون پلک زدنی...
لبخندت به وسعت سرتاسر دنیای من است..نه وسعت دنیای من به اندازه ی لبخند توست..

در دشت بی انتهای لبخندت مست از عطر وجودت تمام عوالم را سیر می کردم..مستانه ترانه
های عاشقانه می سرودم و تو همچنان ادامه اش می دادی این افق امید مرا..

تمام زندگیم شده بود آموختن همین عاشقانه های نا مکرری که هر روز و هر لحظه لبخند در
لبخند.. نگاه در نگاه.. پا به پای تو .. نفس در نفس از تو می گرفتم.. زندگی می کردم...

نگاهم پی نگاهت بود....تو مرا می دیدی و من در پی آنچه دیده بودی نگاهم سوی او کج شد..
محوش شدم که چه چیز نگاه تو را جلب کرده بود..
من فارغ از تو، خیره ماندم به همان........
غافل از تو نگاهم محو تماشا بود و تو مرا نگاه می کردی...
نگاه می کردی به غفلتم..به دور شدنم..به بازیگوشی ام..به جهلم..و من می رفتم و می رفتم...
ناگاه از دوری ات ترسیدم دستم از دستت جدا شده بود
و تو همچنان نگاهم می کردی و من تو را نمی دیدم..............

حالا راه رفتن برایم سخت شده بود..زیر پایم سست بود..راه را هم نمیشناختم..
کم کم زمین زیر پایم پر شد از گل و لایی که مانع از راه رفتنم می شد..
دیر شده بود انگار که فهمیدم دور شدم..دیر بود...درمانده وتنها مانده بودم بی تو...
هر سو نگاه می کردم تو را نمی دیدم..و تو همچنان مرا می دیدی..انگار منتظر بودی صدایت کنم
و دستم را به سویت بلند کنم........

حالا دیگر سوی چشمانم کم شده بود که نمی دیدمت..
گریه هم امانم را بریده بود...گونه هایم مدام از این آشفتگی خیس بود..
حالا دیگر تنها یک بازدم حبس شده از نفس بهشتی تو برایم مانده بود...آن را هم نذر قدومت
بخشیدم به قاصدک ها...ناگاه سینه ام پر شد از خنکی نفسی آشنا...همان بازدم تو...
دستت که به دستم رسید دیگر هیچ مانعی برای رفتن و رسیدن نبود..
جز یک چیز و آن هم غفلت گاه و بیگاه من بود...
من فدای سرت عهد کردم دیگر تا زنده ام فقط به چشمانت خیره بمانم نه در پی نگاهت
.........

...

دوستان احتمالا این آخرین پستی است که به اینصورت نوشتم
اگر خدا بخواهد از این به بعد نوع نوشته هام فرق می کنه ولی دوست دارم بازم ببینمتون.

                                                                      «بعون الله الملک الاعلی»


[ چهارشنبه 92/5/30 ] [ 12:0 عصر ] [ «بنت العَبرَة» ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حالم خراب و خسته و طوفانی است باز دل می رود ز دست ولی مــــهر کرده راز اینجا عجــیب بوی تــــو را می دهد زمان خون می خورم مدام و اجابت نشد نیـــاز
امکانات وب